تبليغاتX
جینگو
خاطرات نوستالژیک یک ذهن آشفته



کارنامه داده اند.


معلم اسممان را یکی یکی می خواند و کارنامه مان را می دهد. ثلث اول است. هنوز وقتی اسمم را می خواند سرش را به اطراف تکان می دهد که طبقه1 ام را پیدا کند و بگوید "آفرین پسرم" و کارنامه ام را به دست صابر م** بدهد تا آن را به من بدهد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 15:13  توسط حسین ن  | 

 

خ یک میز چوبی خریده.

 

خ پشت میزش می نشیند و پاهایش را از زیر آن رد می کند. خودکار هایش را در کشوی آن می گذارد و روی آن دفتر و کتاب هایش را می خواند. در خانه مان هیچ میز دیگری نیست. پنج سالم است. گاهی می نشینم و ساعت ها به میز خ فکر می کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 21:57  توسط حسین ن  | 

 

گوشه های دهن آقای احمدی همیشه کف دارد. از نگاه چشم های سبز خیره زیر ابروهای درهم رفته اش می گریزم. حتا وقتی از من سوال می پرسد به صورتش نگاه نمی کنم. اما از دهان کف کرده اش٬ صدای مکرر سائیده شدن دندان هایش و دو چاله ی عبوس دو سوی دو نیش برجسته اش راه گریزی ندارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:50  توسط حسین ن  | 

 

من دوچرخه ندارم.

 

مهدی و "م" دوچرخه دارند. دوچرخه ی "م" آبی است. دایی لطفلا با ماشینش آن را آورده. آن وقت ها که هنوز خانه ی ما می آمدند. دوچرخه ی مهدی کهنه است. دوچرخه ی مهدی قبلن دوچرخه ی "م" بود. "م" صندلی دوچرخه ی آبی اش را آن قدر بالا می برد که پای مهدی به رکاب آن نرسد. ماشین آقا هم آبی است. اما من فکر می کنم ماشین آقا از دوچرخه ی "م" بدش می آید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 18:45  توسط حسین ن  | 

 

 

"م" مشت می زند به شکمم.

نفسم می برد. مثل فرورفتن در یک دریاچه ی تاریک. مثل افتادن از یک ساختمان بلند. و صدای بلند قلبم. آرام. رو به سکون. نگاهم کم کم سیاه می شود. سی ثانیه. می میرم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:5  توسط حسین ن  | 

 

باران بهار باغچه را پر از گیاه می کند.

 

گیاه ها را دوست دارم. به باغچه آب می دهم. مامان داد می زند که آب را ببندم. با مهدی و سارا لوبیا می کاریم. با دو برگ آغاز می شوند. زود بلند می شوند و سر می کشند. و زود نا امید می شوند سر خم می کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:41  توسط حسین ن  | 

 

من در خواب یک جن سیاه دیده ام.

 من دیگر می دانم جن چه شکلی است. جن ها سفیدی چشمشان هم سیاه است. انگار که اصلن چشم ندارند. اما به شما خیره می شوند.  آن ها در تاریکی پنهانند. از پشت پنجره ها به شما خیره می شوند. و یک خنده ی ترسناک از همه جا می شنوید. همه ی تنتان می لرزد. در تاریکی می دوید و به هیچ جا نمی رسید. آن وقت یک باد خیلی سرد می آید. گاهی وقت ها صبح که می شود می فهمید دشکتان خیس است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:5  توسط حسین ن  | 

 

بمباران که می شود همه چیز تمام است. فرار می کنیم.

 

امروز وقتی رو به روی تلویزیون نشسته بودم باز بمباران شد . تصویر تلویزیون رفت و یک نوشته ی بزرگ آمد که می دانم نوشته است "آژیر قرمز" . و یک جیغ بلند. انگار هزار زن و هزار مرد بر روی پشت بام خانه شان جیغ می زنند تا خون از گلوی شان در بیاید و بریزد در کوچه و خیابان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:42  توسط حسین ن  | 

 

عید می آید .

خوشحالم . دفترچه نوروزی را دوست دارم . جدول را دوست دارم . شکوفه های آلبالوی حیاط خانه مان را دوست دارم . و همیشه خیال آن سالی را می کنم که سفره ی هفت سین داشته ایم و من خیلی کوچک بوده ام . شاید هیچ وقت این طور نبوده . اصلن شاید سفره ی هفت سین احمقانه باشد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:32  توسط حسین ن  |