تبليغاتX
جینگو
خاطرات نوستالژیک یک ذهن آشفته
 

من دوچرخه ندارم.

 

مهدی و "م" دوچرخه دارند. دوچرخه ی "م" آبی است. دایی لطفلا با ماشینش آن را آورده. آن وقت ها که هنوز خانه ی ما می آمدند. دوچرخه ی مهدی کهنه است. دوچرخه ی مهدی قبلن دوچرخه ی "م" بود. "م" صندلی دوچرخه ی آبی اش را آن قدر بالا می برد که پای مهدی به رکاب آن نرسد. ماشین آقا هم آبی است. اما من فکر می کنم ماشین آقا از دوچرخه ی "م" بدش می آید.

 من فکر می کنم دوچرخه سواری کار غیر ممکنی است. و فکر می کنم برای این که دوچرخه سواری کنیم باید فکر نکنیم. و من نمی توانم فکر نکنم. و می افتم. و دست و پایم زخم های خاک آلود داغ پیدا می کنند. 

 از دوچرخه خوشم نمی آید.  از آب بازیِ پیدا کردن پنچری تیوبش خوشم می آید. از حباب های ریزی که باید دید از کجا می آیند.

پدرم می بیند که "م" و مهدی را در کوچه تماشا می کنم. می دانم که مرا می بیند. و می دانم که فکر می کند من دوست دارم دوچرخه داشته باشم. و می دانم که این طور نیست. اما مثل همه ی اعضای خانواده ام سعی می کنم احساسات واقعی ام را پنهان کنم. .من دوست دارم اسب داشته باشم.

 

 

 امروز صبح آقا به خانه آمد. او هیچ وقت صبح نمی آید.

او یک دوچرخه آورده که از دوچرخه ی "م" هم بهتر است. دنده اش عوض می شود و زنگ دارد. نو نیست. اما قشنگ است. آقا می گوید که این دوچرخه را برای من آورده.

احساس عجیبی پیدا می کنم. احساس ثروت. و خوشحالی زیاد. احساس می کنم آقا مهربان است. مهدی و "م" به آقا شکایت می کنند. اما او می رود و جوابشان را نمی دهد. دوچرخه ام را توی حیاط می بریم. دوچرخه ی عجیبی است. مثل من است. "م" می گوید که سوارش شوم. نمی شوم. می خواهم نگاهش کنم. مهدی و "م" با هم حرف می زنند و می گویند که من حقشان را می خورم. مهدی گریه می کند و می گوید که دوچرخه اش به درد نمی خورد.

یک ساعت می گذرد.

آقا می آید. می گوید که دوچرخه را بیاوریم. می گوید که باید آن را به پسر دوستش بدهد.

 شکایت نمی کنم. حرف نمی زنم. آقا دوچرخه را پشت ماشینش می گذارد و می برد. مهدی دلش برایم می سوزد و می گوید "بدبخت یه ساعت بیشتر دوچرخه نداشتی". به مهدی و "م" می گویم که من دوچرخه نمی خواستم. می گویم که ناراحت نیستم. مثل همه ی اعضای خانواده ام احساسات واقعی ام را پنهان می کنم.

 

هیچ وقت دوچرخه سواری را یاد نمی گیرم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 18:45  توسط حسین ن  | 

 

 

"م" مشت می زند به شکمم.

نفسم می برد. مثل فرورفتن در یک دریاچه ی تاریک. مثل افتادن از یک ساختمان بلند. و صدای بلند قلبم. آرام. رو به سکون. نگاهم کم کم سیاه می شود. سی ثانیه. می میرم.

برای سی ثانیه فقط صدای خرخر گلویم را می شنوم. و بعد انگار کسی آرام می گوید "نه". مثل یک طناب در یک سقوط عمدی. مثل پیاده شدن از اتوبوس قبل از حرکت. مثل به دنیا آمدن بچه ای که هرگز نخواسته ای. فریاد می کشم. جیغ می کشم. با کلمه ای گنگ پرده های صوت را می شکافم. با انبوه دشنام های ناشیانه نگاه خیره اش را پس می زنم. می رود. می داند رفته ام. میم مرا با مشت از دنیای  واقعیت های صلب که قلمرو خودش می داند به دنیای رمزآلود درونم می راند.

نوسان تارهای گلویم را حس می کنم. در فریاد خودم گم می شوم. از خودم جدا می شوم. انگار در یک فضای ساکن خیالی در یک حباب معلق می مانم. برای یک لحظه می فهمم معنای "دو به توان دو به توان دو برای هزار مرتبه" را چقدر راحت می توان دانست. برای یک لحظه همه چیز را می دانم. می دانم زندگی و درد مثل دو دسته ی به هم بافته ی موی مادربزرگم برای همیشه در هم تنیده اند.

 

بارها مهدی و سارا را در این سی ثانیه های کشنده دیده ام. و وقتی کلمه ی ظلم را در جایی می بینم یاد چهره ی "م" با نگاه خیره اش می افتم.

 

 

دیگر هرگز مستقیم به چشم های "م" نگاه نمی کنم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:5  توسط حسین ن  | 

 

باران بهار باغچه را پر از گیاه می کند.

 

گیاه ها را دوست دارم. به باغچه آب می دهم. مامان داد می زند که آب را ببندم. با مهدی و سارا لوبیا می کاریم. با دو برگ آغاز می شوند. زود بلند می شوند و سر می کشند. و زود نا امید می شوند سر خم می کنند.

باید نگهشان داریم. به هم تکیه شان می دهیم. به چوب های نازک خشک تکیه شان می دهیم. بی فایده است. قبل از تابستان خشک و پژمرده می شوند. لوبیاها ضعیفند.

.. من یک گیاه جدید کشف کرده ام. او از یک برگ اغاز می شود. و برگ هایش مخملی هستند٬ مثل بلوز آبی ای که شهین به من داده . ده تا از آنها را پیدا کرده ام. از ما بیشترند. خم نمی شوند. دوستشان دارم.

برایشان حصار می سازم. زود بزرگ می شوند. از حصارشان می گذرند. خوشحال می شوم. کم کم تا زانو هایم می رسند. "م" می گوید این ها شلغمند. نمی خواهم راست گفته باشد. من شلغم دوست ندارم.

برگ هایشان از صورتم بزرگ تر شده . یک برگ بزرگ را می برم طبقه ی بالا از فاطی می پرسم که این چه گیاهی است. نمی داند. می گوید از شوهرش بپرسم. از جفری می پرسم. می گوید که ریشه ی شلغم باید سفید و بزرگ باشد. او مرد نادانی است. او فقط می تواند کاری انجام بدهد. او حدس می زند.

باید آزمایش دردناکی بکنم. باید بدانم که آنها شلغم نیستند. باید ریشه ی یکی از آنها را ببینم. . سفید و بزرگ است. اما شلغم نیست. "م" خیت می شود. خوشحالم. می دانستم.

 باغچه مثل جنگل شده. مامان با تعجب و ترس و عصبانیت به گیاه هایم نگاه می کند. و می پرسد که آنها دیگر چه هستند. باید دروغ بگویم. تنها راه نجاتشان این است که شلغم باشند. مامان شلغم دوست دارد.

.. بهار تمام می شود. همه ی لوبیا ها می میرند. گیاه های بی نام من زنده می مانند. تابستان می رویم درکه. درکه روستای خاله شکر است. خاله شکر کشاورز است. باید گیاه ها را دوست داشته باشد.

 با خاله شکر کشاورز می شوم. می گوید که امروز علف های هرز مزرعه شان را می کند. با او می روم. مامان گاهی به من می گوید علف هرز.

دست های خاله شکر به سرعت علف ها را می کنند. من نمی توانم این کار را بکنم. حالا می دانم چرا دست های او زبرند.

کنار پاهایم یکی از گیاه های بی نامم را می بینم. از خاله شکر می پرسم که چه گیاهی است. قبل از اینکه جوابم را بدهد آن را از خاک بیرون می آورد. "علف هرز". برش می دارم. برگ های مخملی اش زود بی حال شده اند.

می روم کنار چشمه ای که از آن می ترسم. چشمه ای که یک مار کنارش پوستش را جا گذاشته و ذبی به من گفته اگر به آن پوست دست بزنم مار می فهمد و می آید. علف هرز را در آب می گذارم و فرار می کنم.

.. می خواهم بدانم علف های هرز آخر چه می شوند. صبر می کنم. بهشان آب می دهم. مرداد است. هم قد شده ایم. غده های سبز رنگی از همه جای گیاهم درآمده اند. غده ها هر روز بزرگ تر می شوند. علف های هرزم دیگر برگ نمی دهند. صبر می کنم. به آنها آب می دهم.

. شب است. بوی عطر می آید. عطر عجیبی است. فکر می کنم "خ" آمده. ما در خانه مان عطر نداریم. در حیاط را باز می کنم. خواب می بینم. خواب می بینم. پرواز می کنم. باغچه پر از گل های بزرگ سفید شده. اندازه ی صورتم هستند.

پیامبر شده ام. علف های هرزم گل داده اند.

 

پ ن :

۱- http://en.wikipedia.org/wiki/Datura  و احتمالن Datura Alba

۲- گل های سفیدمان فقط شب ها می آمدند و فقط یک شب عمر می کردند.

۳- از این پست به بعد بنا به دوری از همهمه برخی از اسامی را به اختصار می نویسم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:41  توسط حسین ن  | 

 

من در خواب یک جن سیاه دیده ام.

 من دیگر می دانم جن چه شکلی است. جن ها سفیدی چشمشان هم سیاه است. انگار که اصلن چشم ندارند. اما به شما خیره می شوند.  آن ها در تاریکی پنهانند. از پشت پنجره ها به شما خیره می شوند. و یک خنده ی ترسناک از همه جا می شنوید. همه ی تنتان می لرزد. در تاریکی می دوید و به هیچ جا نمی رسید. آن وقت یک باد خیلی سرد می آید. گاهی وقت ها صبح که می شود می فهمید دشکتان خیس است.

جن ها واقعن ترسناکند. از همه جا می آیند. و از همه ی درهای بسته رد می شوند. آن ها در حمام ها و توالت ها و زیرزمین های تاریک مردم فقیر زندگی می کنند. و فاطی می گوید که وقتی آب حمام را باز می کنیم بگوییم "بسم الله" تا جن ها بچه هایشان را فراری بدهند. آن ها با آب می میرند. من گاهی یادم می رود که بسم الله بگویم. می دانم جن ها از من بیزارند. دنبالم می گردند. و می ترسم.

 شاید اگر جن ها کسی را بگیرند دیوانه شود. برای همین به او می گویند مجنون. مجنون هم خانواده ی جن است. من در تاریکی فلج می شوم. و می ترسم که دیوانه شوم. من در تاریکی جیغ می کشم و احساس می کنم اگر فریادم خیلی بلند باشد همه جا روشن می شود. من خواب تاریکی و ظلمت می بینم. و خودم را خیس می کنم. و کتک می خورم.

قبلن نمی دانستم جن ها چه شکلی هستند. اما حالا که این خواب را دیده ام می دانم . . عکس آن ها پشت همه ی دفتر ها هست. جن ها همان موجودات سیاهی هستند که می نویسند : "تعلیم و تعلم عبادت است"..

دفتر هایم را جلد می گیرم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:5  توسط حسین ن  | 

 

بمباران که می شود همه چیز تمام است. فرار می کنیم.

 

امروز وقتی رو به روی تلویزیون نشسته بودم باز بمباران شد . تصویر تلویزیون رفت و یک نوشته ی بزرگ آمد که می دانم نوشته است "آژیر قرمز" . و یک جیغ بلند. انگار هزار زن و هزار مرد بر روی پشت بام خانه شان جیغ می زنند تا خون از گلوی شان در بیاید و بریزد در کوچه و خیابان.

وقتی بمباران می شود دست هایم سرد می شوند . نمی دانم که چه اتفاقی می افتد. و گنجشکی که در دلم زندگی می کند نوک می زند به ته گلویم.

 آژیر قرمز از مسجد هم می آید. از دکان خزایی هم می آید.از رادیو هم می آید. از توی دلمان هم می آید. آژیر قرمز مثل خدا همه جا هست. اما شهین می گوید ما فقط باید از خدا بترسیم.

 دلم می خواهد یک روز بروم روی پشت بام و به هواپیماهای سیاه بزرگ عراقی نگاه کنم و نترسم و مثل سرخ پوست ها داد بزنم و دستم را جلوی دهانم تکان بدهم. اما شهین می گوید اگر هواپیما ها ما را ببینند که آن ها را نگاه می کنیم خانه مان را بمباران می کنند.

مامان دستم را گرفت و کشید تا پله های زیرزمین. همه در زیرزمین بودیم. فاطی دور خودش می چرخید و قرآن می خواند. زیرزمین که همیشه سرد است گرم شده بود .

موقع بمباران یاد وقتی می افتم که نمی دانم کی است. یاد یک خیابان و یک زن با چادر سیاه که مرا بقل کرده بود و می دوید. یاد دود و جیغ. یاد به دنیا آمدنم می افتم.

شب ها خواب آژیر قرمز می بینم. و جن هایی که از زیرزمین می آیند تا مرا با خود به آنجا بكشانند. شهین راست می گوید و من می ترسم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:42  توسط حسین ن  | 

 

عید می آید .

خوشحالم . دفترچه نوروزی را دوست دارم . جدول را دوست دارم . شکوفه های آلبالوی حیاط خانه مان را دوست دارم . و همیشه خیال آن سالی را می کنم که سفره ی هفت سین داشته ایم و من خیلی کوچک بوده ام . شاید هیچ وقت این طور نبوده . اصلن شاید سفره ی هفت سین احمقانه باشد .

کنار مدرسه مان ماهی می فروشند . من پول ماهی قرمز ندارم . آن ها هم پارسال ماهی قرمز نداشتند .

 امسال کلاس دوم هستم و می خواهم ماهی بخرم . همه ماهی های قرمز را می خواهند . ماهی های سیاه ناراحت هستند . دلم برایشان می سوزد . یکی از ماهی های سیاه از همه بزرگتر است . فکر می کنم مادر باشد . می خرمش .

سیاه و بزرگ و دراز و بدبخت است . حس عجیبی نسبت به او دارم وقتی در نایلون توی دستم باز هم آرام نفس می کشد و نمی ترسد . انگار که از همه ی ماهی ها قدرتمند تر است . انگار او می تواند در دنیای دیگری پادشاهی کند . در یکی از دنیاهای خیالی من .

 می رسیم خانه . مامان می گوید این ماهی نیست . این کرم است . به او می گویم که باید عینک بگیرد . و در دلم می ترسم که شاید این ماهی نیست . شاید این کرم است . نگاهش می کنم . او پادشاه همه ی ماهی هاست . او مادر همه ی ماهی هاست . او خودش خواسته که این رنگی باشد . او از همه ی ماهی ها بیشتر می داند .

باید جایی برایش پیدا کنم . یک گلدان خالی داریم . گلدان گل مصنوعی است . جام است . تویش آب می ریزم . ماهی سیاه را می گذارم توی گلدان . تنگش است . باید کج شنا کند .

 نگاهش می کنم تا خوابم می برد .

بیدار می شوم . شب شده .

فردا یادم می آید که دیروز او را یادم رفته بود .

مرده . روی آب کج شده و چشم هایش باز است . گریه نمی کنم و دلم نمی سوزد . نمی دانم چرا . شاید او رفته است به دنیایی که از آنجا آمده . باید با افتخار دفنش کنم . توی همان گلدان خاک می ریزم . ماهی سیاه را توی گلدان می کارم .

..

بعد از ظهر می بینم کسی خاک گلدان را کنار زده و او را بیرون آورده . باید کار مهدی باشد . عصبانی می شوم . باز دفنش می کنم . باز هم می بینم کسی بیرونش آورده . خیلی عصبانی می شوم . می خواهم دوباره دفنش کنم .

..

زنده است . او نمرده . نفس می کشد . من گناه کرده ام .

توی همان گلدان آب می ریزم . می گذارمش توی آب . آب گل آلود می شود . کج شنا می کند .

...

فردا واقعن مرده . باز ناراحت نیستم . کالبد شکافی اش می کنم . او یک ماهی بود . و من از بی رحمی خودم ناراحتم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:32  توسط حسین ن  | 

 

چرخ و فلکی از کوچه مان رد می شود .

 

پیرمرد چرخ و فلکی از کوچه مان رد می شود و داد می زند . و من بیشتر می فهمم که کی هستم . با سارا می رویم توی کوچه . سارا می دود به طرف چرخ و فلکی . من بچه ی ترسویی هستم . ولی این که مراقب سارا باشم به من اعتماد به نفس می دهد . و می توانم دنبالش بدوم . چرخ و فلکی یک تومن می گیرد . یک دانه یک تومنی دارم که توی جیبم سنگینی می کند . می دهمش به پیرمرد . سارا سوار چرخ و فلک می شود .

چرخ و فلک این کوچه ها فقط کمی از پیرمردی که می گرداندش بلند تر است . مثل چرخ و فلک شهربازی که از درش رد شده ایم بزرگ نیست . میله هایش زنگ زده اند و همیشه می ترسم که بشکند . و صدایش مثل زن هایی ست که از در خانه ها گدایی می کنند . و قسم می خورند به سوز دل زینب . به حق علی . به امام هشتم . که بچه هایشان گرسنه اند . و مامان باور نمی کند .

بچه ها صف گرفته اند . پیرمرد خوشحال است . بچه ها خوشحالند . اما من که دیگر سوار چرخ و فلک نمی شوم ته دلم می لرزد وقتی نگاه می کنم به پیرمرد و بچه ها و فلک . آقا بعضی وقت ها می گوید "آی فلک .. " . کم کم می دانم چه می گوید .

چرخیدن تمام می شود . بچه ها همه سوار شده اند . بر می گردیم خانه .غروب است .  آسمان سرخ است و اذان می گویند .

 دیگر نمی دویم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:58  توسط حسین ن  | 

۱۳۶۹

یک کیسه پر از فشنگ و پوکه داریم .

 

نمی دانم این کیسه از کجا آمده . شاید آقای رستمی آن را آورده باشد . شاید عمو اسد . شاید هم آقا قبل از اینکه از ارتش اخراج بشود آن ها را جمع کرده باشد.

بعضی از فشنگ ها سر پوکه ها وصل شده اند . بعضی از آن ها هم از پوکه هایشان جدا شده اند . فشنگ ها سنگین تر از چیزی که به نظر می رسد هستند . و وقتی روی موزاییک می افتند صدای جالبی ازشان در می آید .

ممد از آن ها خیلی خوشش می آید . او می گوید فشنگ هایی که هنوز به پوکه هایشان وصل هستند ارزش دارند .

آتش بازی خیلی خوب است . ما در زیرزمین خانه مان با میله های آنتن های شکسته ی رادیو های خراب شده مان موشک های کوچک می سازیم . کپسول های کوچکی می سازیم و آن ها را از سرکبریت پر می کنیم . و روی پایه ای که ممد ساخته روشن شان می کنیم . و پرواز می کنند . تا سقف هم می روند . دلم می خواهد یک روز سوار هواپیما بشوم . هواپیمای سفید . نه ار هواپیماهای سیاه عراقی .

...

امروز فقط من و مهدی و محمد خانه هستیم . محمد می گوید بیایید یک فشنگ را بترکانیم . مهدی می گوید که این فشنگ ها کار نمی کنند . من نمی دانم . محمد می گوید باید عجله کنیم . وقت نداریم .

ممد زیر تراس با چوب یک پایه درست می کند . و روی آن نفت می ریزد . یک نخ کاموا را هم نفتی می کند و می بندد به پایه . به ما می گوید که قایم شویم . من و مهدی می دویم پشت بوته ی گل محمدی مان که گل نمی دهد . از لای برگ ها فشنگ را می بینم . محمد نخ را آتش می زند . و فرار می کند توی خانه . من فشنگ را می بینم . پایه اش آتش گرفته . حوصله ام سر می رود . می شمارم . صدای گنجشک ها می آید . آتش بزرگ شده . یک . دو . سه . چهار . پنج ..

ترکید . شلیک شد . قلبم مشت می زند به دلم . دیگر صدای گنجشک نمی آید .

از فشنگ ها می ترسم .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:15  توسط حسین ن  | 

 

۱۳۶۸

رنج می کشم .

رنج مثل درد است . ولی فرق دارند . درد مثل خاک باغچه است و رنج مثل خاک مهر نماز . دوست دارم رنج ببرم . احساس می کنم بزرگ می شوم .

با مهدی و سارا و ممد توی حیاط هستیم . هرکس کار خودش را می کند . و من کار می کنم تا رنج ببرم . من یک نجار هستم . تخته ها را اره می کنم . تخته ها را به هم میخ می کنم . و موج های رنج از دست هایم و از صورتم رد می شوند . حتمن اخم کرده ام .

من مدتی است که نجار شده ام . قبلن اختراع می کردم . یک عینک اختراع کرده بودم و یک ناخن گیر . فرق داشتند . عینکم رنگ ها را عوض می کرد . از پوست قرمز آب نبات ساخته بودمش . اول نمی دانستم به چه دردی می خورد . می خواستم به آقا نشانش بدهم . خوابیده بود . بیدارش کردم . زد توی گوشم و پرت شدم . و فهمیدم عینکم به درد این می خورد که آدم ها را نبینم . آنها توی رنگ قرمز عینکم محو و گنگ می شدند و نمی فهمیدند که من نگاهشان نمی کنم .

اما دیگر نجار شده ام . یک میز ساخته بودم . مثل میز خدیجه بود . آرزو کرده بودم که یک میز بسازم . و آرزویم براورده شده بود . خیلی خوشحال بودم . تا این که مهدی روی میزم نشست . و میزم با صدای بلندی شکست . و مهدی فرار کرد . و هیچ کس هم باور نکرد که من یک نجارم و یک میز ساخته ام . چون مهدی به همه گفت که من دروغ می گویم .

با مهدی و سارا و ممد توی حیاط هستیم . هرکس کار خودش را می کند . و من کار می کنم تا رنج ببرم . من یک نجار هستم . تخته ها را اره می کنم . تخته ها را به هم میخ می کنم . و موج های رنج از دست هایم و از صورتم رد می شوند . حتمن اخم کرده ام . به خودم و تق تقی که راه انداخته ام می خندم . سارا و مهدی توی باغچه کشاورز شده اند . زمین هایشان از هم دور است . ممد برای خودش تیرکمان می سازد . صدای گربه می آید .

چشم هایم را می بندم و یک گنجشک می بینم که از بالای دیوار گرتی ها می افتد توی حیاط . چشم هایم را باز می کنم و یک بچه گنجشک می بینم که از بالای دیوار گرتی ها می افتد توی حیاط و یک بچه گربه دنبالش می کند .

می دویم طرف دیوار . گربه فرار می کند . گنجشک زیر تراس قایم شده . من از همه جلو ترم . نشسته کنار تخته ها . می گیرمش توی دست هایم . قلبش تند تند می زند . به هیچ کس نشانش نمی دهم . حتمن می ترسد . نازش می کنم . می خندد .

برایش توی کابینتی که کمد ماها است خانه درست می کنم . دیگر او هم از خانواده ی ماست .

مجبورم کار نکنم . باید مراقب گنجشکم باشم .

او خیلی باهوش است . و لی نمی داند که یک گنجشک است . مثل ما توی خانه راه می رود . حتی مثل من دنبال فاطی راه می رود . و فاطی به او می خندد .

...

می روم توی حیاط از پله ی سوم می پرم و بر می گردم . سارا از دم در حیاط در می رود و می رود بغل مامان توی هال می خوابد . حتمن کار بدی کرده . شاید توی دفترم خط خطی کرده باشد .

دنبال گنجشکم می گردم . نیست . سارا . . می دوم توی هال به سارا می گویم گنجشک را ندیده ؟ می لرزد و گریه می کند و می چسبد به مامان . می دوم دم در حیاط . گنجشکم رو به حیاط مرده . چرا کشتیش ؟ رفت زیر پام . انقدر می لرزد که دلم برای خودش بیشتر می سوزد و فقط گریه کنان فحشش می دهم .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 17:36  توسط حسین ن  |